دریچه میكشم
از تنم
روی تمام دیوارها
كه ای
هذیانِ نگفته در بیداری
نشت میكنی
در روح بیتفاوتم
و هی
كهنه میشود با تو
شهرم
ای پایتخت مستقل خیال
حكومت كن
به هرچه از تو
به من میرساندت
در شعری نخوانده
و رقصی
میان این پوسیدگیهای مدام
از هرچه به تو
پوست میاندازد
ای
در من رها شده
بگو
این روح
كی به حلول
میرسد
.
از كنار تو سر در نمیآورم
این مسیر من نیست
بی تو در تلخی كافهای مینشینم
و رفتنت را
پیر میشوم
آغوشم
از نبودنت پر
تنم
از عبور تو رها
و این تنها منظرهایست
كه این جاده با خود میآورد
اما
صدای تو
رگ تنهایم را میزند
با خیال تنت
تن به ملافهها میدهم
خالی تر از بوی تو
مست میشوم
به پای برگشتنت میافتم
این جاده برنمیگردد
نمیآید
نمیرسد
ساعتها بدون تو پلك میزنند
به شكل انتظار
دوستت دارم
و این تنها آدرسیاست
كه از تو دارم
.
تا دشت آغاز شود
یك تن
می ماند
تنی پر از سجده ی شمشیرها
حالا
هوای هر چه باران است...
در من تشنه می شود
زخمی
روبه روی اینهمه تشنگی
سری بالای تمام سرها
به سجده می رسد
والنجم و الشجر یسجدان
برای بوسیدن این سر
فرشته
كم می آورد آسمان
زمین دارد به قتل میرسد
دریا بیاورید
ظهر نزدیك است
.
