تبلیغات
حواصیل

چشمانت كه بی حرف میشود

 هرروز


 فاصله ایست میان من وتو


شب


 به تاریكی كوچه ها مشغول میشود


 و باران 


به تنهایی‌شان


 همین كه پنجره باز شود


 باد خاطره‌ام را می‌برد


 و تو حتی نمی‌گویی 


كدام قفس بهانه‌ی پریدنت بود







.

دل از قربانگاه بر نمیگیرم به طواف 


پایانم 


به هرچه اسم تو میرسد آغاز میشوم


هرچه اهلیم میکنی سر باز میزنم


 بضاعت دستهای من است


با تمام برگشتنم 


ازمن نمیروی


در چشمهایم انگار


کسی خواب دیده است 


بیدارم کن 


تا با آوازهای چاه نرقصیده ام


 بیدارم کن 


تا تن به سایه ها نداده ام

 

بیدارم کن


 تا از خود نرفته ام



.

و بامداد ...

 

دوستت می دارم بی آنكه بخواهم ات

 

سالگشتگی ست این

 

كه به خود در پیچی ابر وار

 

بغری بی آنكه بباری

 

سالگشتگی ست این

 

كه بخواهی اش

 

بی آنكه كه بیفشاری اش

 

سال گشتگی ست این

 

خواستن اش

 

تمنای هر رگ

 

بی آنكه در میان باشد

 

خواهشی حتی

 

نهایت عاشقی ست این

 

ان وعده ی دیدار در فراسوی پیكرها


.

دریچه می‌كشم

از تنم

روی تمام دیوارها

كه ای

هذیانِ نگفته در بیداری

نشت میكنی

در روح بی‌تفاوتم

و هی

كهنه می‌شود با تو

شهرم

ای پایتخت مستقل خیال

حكومت كن

به هرچه از تو

به من می‌رساندت

در شعری نخوانده

و رقصی

میان این پوسیدگیهای مدام

از هرچه به تو

 

پوست می‌اندازد

ای

در من رها شده

بگو

این روح

 كی به حلول

می‌رسد


.

از كنار تو سر در نمی‌آورم

این مسیر من نیست

بی تو در تلخی كافه‌ای می‌نشینم

و رفتنت را

پیر می‌شوم

آغوشم

از نبودنت پر

تنم

از عبور تو رها

و این تنها منظره‌ایست

كه این جاده با خود می‌آورد

اما

صدای تو

رگ تنهایم را می‌زند

با خیال تنت

تن به ملافه‌ها می‌دهم

خالی تر از بوی تو

 مست می‌شوم

به پای برگشتنت می‌افتم

این جاده برنمی‌گردد

نمی‌آید

نمی‌رسد

ساعتها بدون تو پلك می‌زنند

به شكل انتظار

دوستت دارم

و این تنها آدرسی‌است

 كه از تو دارم


.